گنجشک به خدا گفت :
لانه کوچکی داشتم ارامگاه خستگیم سرپناه بی کسیم
طوفان تو آن را از من گرفت. کجای دنیای تو را گرفته بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدا گفت :
ماری در راه لانه ات بود تو خواب بودی باد را گفتم لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از
کمین مار پر گشودی!!!!!!!!!!!!!!!
چه بسیار بلاها که بواسطه محبتم دور کردم
و تو ندانسته به دشمنیم برخاستی.
ای خدای بزرگ
شرمنده از آنم که در روز مکافات
اندر خور عفو تو نکردم گناهی
ماه رمضان امسال هم داره نزدیک میشه . باز هم حلیم خوری ![]()
همیشه با نزدیک شدن به مهر ماه برای من یک اتفاقاتی پیش می آد و آشناییهام و اتفاقات جالب زندگیم همه تو ماه مهر و اواخر شهریور است .
نمی دونم چرا دل شوره دارم و این روزها منتظر یک اتفاقم . امیدوارم به خیر بگذرد .
تو ماه رمضان من رو فراموش نکنید از دعاهاتون .
با شروع فصل تابستون خیلی ها رو دیده بودم که به هر دری میزنن تا به قول خودشون برنزه بشن .
راستش امسال از اردیبهشت که هوا گرم شد دلم می خواست برنزه بشم ولی طاقـــــت
گرمـــــــا و زیر آفتاب خوابیدن رو ندارم .
با ۴ ساعت زیر افتاب شمال چنان تنم سوخته که دو شب است تا صبح نتونستم بخوابم
( تا من باشم دیگه هوس برنزگی به سرم نزنه)
نکته اخلاقی : بیماری و یا عدم سلامتی به خوشگل شدن ( برنزه ) یا هر چیز دیگه ای نمی ارزه .
دوش اشکی به نگه آمد وبر چهره چکيد
کس در آن خلوت غم اشک منه خسته نديد
هر زمان با دل خود گفتم وميگويم باز
مشو با هرکه ز ره آمده همصحبت راز
تا به کی در کف پای دگران دل بنهی
تا به کی ساده دل و بی خرد وخام وتهی
کی بخود آمده خود را بدهی ارج و بها
همچو يک بنده وارسته آن يکّه خدا
تا به کی هر که ز ره آمد , باشد غم تو
او که گويد شده همراه تو وهمدم تو
زهر اندوه به جان دادی و همراه شدی
ز شکستن به رهش دير تو آگاه شدی
بی خرد اينهمه سرخوردن از اين دهر بس است
نارفيقی که ترا ميدهد اين زهر بس است
جز خدا يار دگر هم نشود هم سخنم
این قسمت و سرنوشت است که تعیین میکنه کی وارد زندگیمون بشه
ولی این دلمونه که تصمیم می گیره کی بمونه .....
سفر در چمدانم جا نگرفت
رفتن را به تماشا نشسته ام
پروانه های خشکیده را شماره می کنم
و قاصدکهای سوخته را دفن
تقویم من پر از دیروز است
نکند فردایی در کار نیست.
وای خداجون امروز اول خرداد است با چه سرعتی زمان می گذره . هر روز مثل روز قبــــــــــل .
روی هر پله که باشی خدا یک پله از تو بالا تر اســــــــت
نه به خاطر اینکه خداست به خاطر اینکه دستت روبگیـره ![]()
چند روز پیش یکی از دوستای عزیزم یک شعری برام خوند که کلی باهاش حال کــــــــــــــــردم
براتون می نویسم شاید شما هم خوشتون بیاد.
اشکاتو پاک کن همسفر
گاهی باید بازی رو باخت
اما اینو یادت باشه
باز میشه زندگی رو ساخت. ![]()
چيزي رو كه تا ديشب بود يادگاري
صبح بلندشي و ببيني كه ديگه دوستش نداري
خيلي سخته
كه نباشه هيچ جايي براي اشتي
بي وفا شه اون كسي كه جونت رو براش گذاشتي
خيلي سخته
تو زمستون غم بشينه روي برف ها
ميسوزونه گاهي قلب رو طعم تلخ بعضي حرفا
وای خدای من (( خیلی دلم گرقته از خیلی ها ))
اين دومين بهار است كه با ما نيست و تنها جاي خاليش و قاب عكسش سر سفره هفت سين است .
ولي به هر حال بهار مي اد و بهار هاي زيادي خواهد امد و شايد سال ديگه من نباشم پــــــــس
قدر لحظه ها را بدونيم.
اميدوارم سال خوب و خوشي براي همه باشد همراه باسلامتي و شادكامي .
سپاسي فزاينده از بخت دارم
كه شد يار تا بار ديگر بهاري ببينم
گلي بر سر شاخساري ببينم
هوائــــــــــــي بنوشم
نوائـــــــــــي برارم
نگـــــــــــاري ببينم.
مامانم میگه رد خور نداره آخرین روز ماه صفر بری در مسجد رو بزنی و به حضرت محمد مژده بدی که صفر تمام شد و حاجتت رو نگیری.
بنابراین آخرین روز ماه صفر باید رفت در۷ تا مسجد رو زد و به حضرت محمد مژده دادکه ماه صفر تمام میشه .
برای من که باور کردنی نبود اینهمه ادم هرکس به روش خودش اومده بود و مژده می داد که ماه صفر تمام شده و ازحضرت محمد درخواست می کردند عیدیشون رو بده .
امیدوارم حضرت محمد حاجت منو و همه اون آدمها رو بده .![]()
ویرانه ای ست سخت غم انگیز و هولناک
این وادی خراب که دل نام او کنند
جز گورخاطرات زمان گذشته نیست
هرچند درخرابه دل جستجو کنند
لبخند و اشک و بیم و امید گذشته ها
در تنگنای سینه فراموش میشود
برق است عمر رفته که درسینه زمان
یک لحظه می درخشد و خاموش می شود
دانم همی که : سینه ما سینمای ماست
خرم کسی که راه بدین سینما برد!
اینجا کجاست! آن که در این گورخفته کیست ؟
می پرسم از سکوت که با من به گفتگوست!
لرزد بنای هستیم از از پاسخ سکوت:
(( این گور خاطرات تو ! وین گور آرزوست!))